شاه محمود داعى شيرازى
70
نسايم گلشن ( شرح شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى ) ( فارسى )
است . در اين مقاله داستان گفتگوى بايزيد بسطامى با عرش ذكر مىشود كه يادآور داستان گفتگوى سالك مصيبت نامهى عطار با عرش است . در داستان عطار ، سالك در پى جستجوى خويش به سراغ عرش رفته و از او ارشاد مىطلبد تا از بيابان هستى به سلامت عبور كند . در پاسخ ، عرش اعظم زين سخن از جاى شد * چون شفق از ديده خونپالاى شد گفت : بر من زين سخن جز نام نيست * لاجرم يك ساعتم آرام نيست نيست از رحمان بجز نامى مرا * چند الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى همچو گرگى گرسنه فرسودهام * در شكم هيچ و دهان آلودهام هست اساس و اصل من بر روى آب * من بر آبى مضطرب همچون حباب حال خود برگفتمت اى پاك مرد * همچو من در خون نشين بر خاك درد 80 در داستان بايزيد بسطامى از منظومهى زاد المسافرين داستان به معراج رفتن عارف نامى طرح مىشود ، و از گفتگوى او با عرش سخن به ميان مىآيد : گفتا ز قفس چو پر فشاندم * مركب به سرير عرش راندم بانگى بزدم كه چيست حالت ؟ * ما را خبرى ده از وصالت اى عرش بدين بزرگوارى * بنماى نشان او چه دارى ؟ ! آشفته بماند عرش اعظم * گفتا كه منم اسير اين غم محنت زدهام چو تو در اين كار * تو از من و من ز تو طلبكار 81 در اين منظومه اوج قدرت شاعرى حسينى هروى را شاهديم . هم تفكر و هم تصويرگرى در مثنوى زاد المسافرين اوجى چشمگير دارد . ابيات ذيل اين ادعا را تأييد خواهد كرد : با اين تك و پويم از پس و پيش * بس ماندهترم ز سايهى خويش از محنت خويشم اشكريزان * چون سايهى خود ز خود گريزان در حسرت آنكه نور بينم * چون سايه فتاده بر زمينم خود را به خيال باز بندم * باشد كه به پرده دركشندم